مرگ پدرم

خرید بک لینک
یک فروشگاه زنجیره ای را تجسم کنید. بسیار بزرگ. بسیار شیک. وارد محله ای می شود. محله ای با مردمانی از طبقه متوسط. نبش اصلی ترین چهار راه محله، زمینی به وسعت 10 هزار مترمربع را می خرد. آن را در هفت طبقه می سازد. با پله برقی، آینه ها و لامپ های زیبا.خوشحالید نه؟ فروشگاه شروع به کار می کند. تعداد زیا مرگ پدرم...

ما را در سایت مرگ پدرم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 23:06

فقط براى چند ثانیه چشمان خود را ببندیم، شاید تا حدى بتوانیم احساس کنیم کـورى چه دردى است..و بیاندیشیم آیا ما آنطور که تصور مى کنیم بینا هستیم؟کتاب:کورینویسنده :ژوزه ساراماگوپ ن۱:آقا سیّد هاشم حدّاد می فرمودند: یک بار وقتی از علی آقای قاضی پرسیدم: آیا شما خدمت حضرت ولیّ عصر ـ ارواحنا فداه ـ ش مرگ پدرم...

ما را در سایت مرگ پدرم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 18:26

صاحب این عکس را میشناسید؟این آخرین تیتری بود که من واسه اون روزنامه نوشتم و فکر می کنم تحت تاثیر حرف مدیر روزنامه بودم که یه روز بهمون گفت:بی عرضه ها!احمق ها!دیگه هیچ فروشی نداریم،ورشکست شدیم!این شد که همه روی ایده های تازه فکر کردن و من هم تصمیم گرفتم یه داستان واقعی بنویسم،داستان روزی رو نوشتم که زنگ خونه ام به صدا در اومد و پستچی نامه ای رو اشتباهی به من سپرد،وقتی پاکت نامه رو باز کردم با چند تا عکس قدیمی از یه دختر و نامه ای بد خط رو برو شدم که توش نوشته بود:ریحانه جان،سلامحالت خوب است؟سی سال گذشته که از روستا رفتی و شاید دیگر من را به یاد نمی آوری و اگر هم به یاد آوردی حتما برایت سوال شده که من بی سواد چگونه برایت نامه نوشته ام،راستش چند وقتیست که به کلاس سوادآموزی رفته ام،تو کجایی؟آخرین بار که برایم نامه نوشتی با این آدرس بود و خواستی که فراموشت کنم.ریحانه جان گفتی پایتخت رفتی تا درس بخوانی اما بی بی گفت که شوهرت دادند،برای من هم زن گرفتند،خدا بیامرز اجاقش کور بود،یا من اجاقم کور بود،الله اعلم،اما با هم ساختیم،او هم از عشق من و تو خبر داشت.چند سال پیش جانش را داد به شما.ری مرگ پدرم...

ما را در سایت مرگ پدرم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 8:53

فردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی استفاده کنی. در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این! سنگ به چه دردی می خورد برای من گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است.عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد. او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود.عطار زیرچشمی متوجه ی گل خوردن مشتری شد ولی به روی خودش نیاورد. بلکه به بهانه پیدا کردن تیشه قند شکن، خود را معطل می کرد.عطار در دل خود می گفت: تا می توانی از آن گل بخور. چون هر چقدر از آن می دزدی در واقع از خودت می دزدی مرگ پدرم...

ما را در سایت مرگ پدرم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 1:13

چند وقت پیش همسرم کتاب بیشعوری را برایم خرید و به این بنده اهدا کرد.حالا فکرش را بکنید اگر همسر شما چنین هدیه ای به شما می داد چه واکنشی نشان می دادید!؟واقعا یعنی در نظر او من یک بیشعور بودم!؟ در این فکر بودم که نوشته حاشیه جلد کتاب نظرم را جلب کرد.راهنمای عملی شناخت و درمان خطرناک ترین بیماری تاریخ بشریت.خیالم راحت شد ، این هدیه ای بود تا با آن بتوانم بیشعور ها را بشناسم و درمان کنم. خب این خیلی عالی بود یعنی من بیشعور نیستم.اما آن سوی مطلب این بود که یعنی من در جوار بیشعور ها زندگی می کنم!؟واقعا هیچ طریقی برای یک برداشت خوب و بی نقص نبود مگر اینکه آن را فقط یک کتاب بدانی. همین.پ ن: نمی دانم بگویم کتاب خوبی بود یا نه ولی برایم جالب بود.لاقل فهمیدم با آن همه مقدمه چینی من هم بیشعورم آن هم از نوع...پ ن: چقدر توصیه های بزرگان دینی ما و سیره علمای دینی مان از سطح تصورات غربی ها و جامعه آنها بالاتر است. مرگ پدرم...

ما را در سایت مرگ پدرم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 1:13

صفحه بندی